|
طهورا
خاطراتی از زمان قبل از متولد شدن فرشته’کوچولوی من تا.......
|
برای عاشقی کردن، تواین دنیای ویرونه دیگه شوقی نمیمونه نه شرم از بی وفائی ها ، نه حُجّبی بر رخ و گونه تو دنیای تباهی ها ، دل هر آدمی خونه ![]() لالالالا گل سوسن ، توُ این دنیا، تُو این برزنتمومه قصه ها مردن ، دلا از بسکه حیرونه... دیگه آوای هر قلبی ، چه غمگینه چه محزونه! توُ این دنیای دیوُنه ،دل عاشق چه پنهونه سکوتش گریه ی قلبه ، همش در خود پریشونه توُ دنیای غم و ماتم ، همه دلها چه داغونه! به شبها رهگذر درغم ، دیگه شعری نمیخونه برای خواب وآرومت ، دل مادر چه مجنونه همه شادی ورنج تو، تماما بر دل اونه! به رسم زندگی روزی، توهم میری ازاین خونه دل تو در کنار من ، فقط چندروزی مهمونه! به هر قطره به هر اشکت ، دلم با غم هراسونه دلم معنای بودن رو ، به لبخند تو میدونه اگرچه زندگی سخته ، همه رنجش روی شونه لبات وقتی که می خنده ، برام دنیا چه آسونه [ دوشنبه 18 بهمن1389 ] [ 13:11 ] [ شهرزاد ]
[ ]
از تابستان گذشته من مرتب به دیدن طهورا میرم البته هنوز موفق نشدم 24 ساعت درهفته که حق قانونی من هست بچه رو باخودم بیارم خیلی جالبه راست میگن پول داشته باش پارتی هم داشته باش روی سبیل شاه نقاره بزن خدا میدونه که با همین پول وپارتی چه بلاهایی سرمن درآوردن. وهنوز ادامه داره.بگذریم.... طهورا هفته قبل کارنامه اشو گرفت خدارو شکر معدلش خوب بود براش یه هدیه کوچیک گرفتم ولی جایزه اصلی رو برای ثلث سوم گذاشتم که اگه همونطور که قول داده باشه منم براش یه لب تاب بگیرم البته اگه زنده باشم.(بعید میدونم) برای جشن تکلیف توی مدرسه چادر وسجاده وجانماز خواستن که بچه ها تهیه کنند یاسفارش بدند به خیاط مدرسه من نمونه چادرو دیدم وخودم خواستم برای طهورا بدوزم روز جمعه بعداز ظهر رفتم پیشش تا ساعت 9:30 هم اونجابودم وقتی میخواستم بیام بچه ام گریه کرد.وقتی اون اشک میریزه و من کاری از دستم بر نمیاد ...... من هرکاری بتونم میکنم که فقط لبخند رو لبش باشه و هیچ وقت غم تودلش راهی پیدا نکنه ولی روزگار اونجور که ما میخوایم نمیگذره.چند وقت پیش با هزارتا مشکل اجازه اشو گرفتم و بردمش سرزمین عجایب. بعداز 4 سالتونستیم با هم بریم بیرون. اون روز به هردومون خوش گذشت بعداز ظهر رفتیم وتا شب باهم بودیم شامهم بیرون خوردیم بعد برگشتیم طهورارو رسوندم خونه وبرگشتم. گوشی و خطی که براش گرفته بودم پدرش ازش گرفته نمیدونم چرا اینهمه نامردی و بیرحمی و بی انصافی تو وجود این آدم خود خواه جمع شده زندگی من و آینده این بچه فقط با خود خواهی این بشر نابود شد [ دوشنبه 11 بهمن1389 ] [ 13:49 ] [ شهرزاد ]
[ ]
... [ چهارشنبه 12 آبان1389 ] [ 4:2 ] [ شهرزاد ]
[ ]
... [ چهارشنبه 12 آبان1389 ] [ 4:2 ] [ شهرزاد ]
[ ]
تحمل كن عزيز نازنينـــــــم! همين روزا تموم ميشه جدائــــي، مي شينه روي فرش گونه هامون، همون لبخنـــد زيبـــاي الهــــــي... ببين! دارم مي بينـــــم آفتــــــــابو، كه مي تابـــه به روي صورتامــــون! مي شينه گرد_ خيس و داغ_ شادي، به روي خشكي_گنگ لبامــــــون ... همين روزا مي خونه مرغ عاشــــق، ميون بام نيلي از مــــــن و تـــــــــــو، هميـــــن روزا تموم مي شه جدائي، مي شينيم روبروي هم مـن و تــو ... تو كه باشي مـــن و بخـت و جوونـي، همه شاديـــم و شــــادي كارمونـــــه، نمي مونه غمي تو سينه هامــــــون، [ سه شنبه 11 آبان1389 ] [ 16:27 ] [ شهرزاد ]
[ ]
آسمان را گفتم
مي تواني آيا بهر يک لحظه ي خيلي کوتاه روح مادر گردي صاحب رفعت ديگر گردي گفت ني ني هرگز من براي اين کار کهکشان کم دارم نوريان کم دارم مه و خورشيد به پهناي زمان کم دارم خاک را پرسيدم مي تواني آيا دل مادر گردي آسماني شوي و خرمن اخترگردي گفت ني ني هرگز من براي اين کار بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم اين جهان را گفتم
هستي کون و مکان را گفتم مي تواني آيا لفظ مادر گردي همه ي رفعت را همه ي عزت را همه ي شوکت را بهر يک ثانيه بستر گردي گفت ني ني هرگز من براي اين کار آسمان کم دارم اختران کم دارم رفعت و شوکت و شأن کم دارم عزت و نام و نشان کم دارم آن جهان را گفتم مي تواني آيا لحظه اي دامن مادر باشي مهد رحمت شوي و سخت معطر باشي گفت ني ني هرگز من براي اين کار باغ رنگين جنان کم دارم آن چه در سينه ي مادر بود آن کم دارم روي کردم با بحر گفتم او را آيا مي شود اين که به يک لحظه ي خيلي کوتاه پاي تا سر همه مادر گردي عشق را موج شوي مهر را مهر درخشان شده در اوج شوي گفت ني ني هرگز من براي اين کار بيکران بودن را بيکران کم دارم ناقص و محدودم بهر اين کار بزرگ قطره اي بيش نيم طاقت و تاب و توان کم دارم صبحدم را گفتم مي تواني آيا لب مادر گردي عسل و قند بريزد از تو لحظه ي حرف زدن جان شوي عشق شوي مهر شوي زرگردي گفت ني ني هرگز گل لبخند که رويد زلبان مادر به بهار دگري نتوان يافت در بهشت دگري نتوان جست من از آن آب حيات من از آن لذت جان که بود خنده ي او چشمه ي آن من از آن محرومم خنده ي من خاليست زان سپيده که دمد از افق خنده ي او خنده ي او روح است خنده ي او جان است جان روزم من اگر، لذت جان کم دارم روح نورم من اگر، روح و روان کم دارم کردم از علم سوال مي تواني آيا معني مادر را بهر من شرح دهي گفت ني ني هرگز من براي اين کار منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم قدرت شرح و بيان کم دارم در پي عشق شدم تا در آئينه ي او چهره ي مادر بينم ديدم او مادر بود ديدم او در دل عطر ديدم او در تن گل ديدم او در دم جانپرور مشکين نسيم ديدم او در پرش نبض سحر ديدم او درتپش قلب چمن ديدم او لحظه ي روئيدن باغ از دل سبزترين فصل بهار لحظه ي پر زدن پروانه در چمنزار دل انگيزترين زيبايي بلکه او در همه ي زيبايي بلکه او در همه ي عالم خوبي، همه ي رعنايي همه جا پيدا بود همه جا پيدا بود [ سه شنبه 11 آبان1389 ] [ 16:8 ] [ شهرزاد ]
[ ]
[ یکشنبه 18 مهر1389 ] [ 16:28 ] [ شهرزاد ]
[ ]
بالاخره بعداز گذشتن 2 / 5 سال از دوری من و دخترم
و تلاش زیاد مخصوصا 3 هفته آخر تونستم اجازه ملاقات دخترمو
24 ساعت در هفته از قاضی بگیرم . البته به سختی .
خیلی جالبه یه مادر برای دیدن بچه خودش باید به هر دری
بزنه چندجور ضامن بذاره که چی ؟؟؟؟؟
بچه مال پدره البته تا 7 سالگی مال مادر ه
وقتی از آب وگل دراومد دیگه مادر هیچ حقی نسبت به اون بچه نداره
قانونه دیگه !!!!!!!!
خلاصه من حکم رو گرفتم و به کلانتری دادم و طبق دستور قاضی
قرار شد اولین دیدار روز 1 شنبه گذشته یعنی 89/3/30 ساعت 4بعداز ظهر
باشه وفردای اون روز هم سر همون ساعت بچه رو تحویل بدم
فقط خدا میدونه من چه حس و حاتی داشتم . رفتم براش خرید کردم .
از لوازم شخصی گرفته تا وسائل سرگرمیو غیره
روز 1 شنبه رفتم برای تحویل طهورا ولی دقیقا ساعت 4 پدرش اومد
ولی بچه رو نیاورد .
برعکس جلب منو آورده بود . من باز هم چوب اعتماد کردنو خوردم
یه جلب جعلی که قصه اش طولانیه فقط همین قدر بگم که
بانامردی وبیرحمی تمام یه مانع بزرگ جلوی من گذاشت که
برداشتن این مانع در توان من نیست .
الان 8 روز میگذره هنوز کاغذ رنگیهاو بادکنکهایی که به درودیوار
زده بودم همون طور هست بادکنکها بادشون خالی شده
.................. ...............
نمیدونم من باید تاوان چیو پس بدم ولی همینقدر بگم که دیگه
توانی ندارم برای ادامه این مبارزه [ دوشنبه 7 تیر1389 ] [ 13:54 ] [ شهرزاد ]
[ ]
سلام مدتیه که کمتر فرصت میکنم مطلبی چیزی اینجا بذارم
حدودا 2هفته پیش رفتم منزل یکی از دوستام که البته
اقوام پدر طهورا ست وچون خیلی نگران دخترم بودم
وخوابشو دیده بودم از اونا خواهش کردم یه خبر از دخترم
بگیرن. شوهر دوست من هم باهاشون تماس گرفت.
با اولین زنگ تلفن طهورا گوشی رو برداشت. ظاهرا میخواست
با پدرش تماس بگیره.
خلاصه با شوهر دوست من سلام واحوالپرسی کرد گفت که
پدرش خونه نیست وخداحافظی کردن.
بعد به من گفت الان که طهورا تنهاست زنگ بزن وباهاش
صحبت کن منم زنگ زدم.
نمیتونم حال اون موقع رو توصیف کنم.فقط خدا میدونه
که چه من چه حاتی داشتم.طهورا اول نشناخت
وقتی بهش گفتم منو نمیشناسی یه سکوت پراز سوال و گلایه وحرفهای فروخورده کرد. خودمو معرفی کردم .............................................. باهم خیلی صحبت کردیم قرار شد جمعه همون هفته که طهورااز ساعت 9 تا 2بعداز ظهر میره استخر منم برم اونجا منم شماره خودمو بهش دادم جمعه طهورا زنک زد و گفت که استخر نمیره ظاهرا پدرش متوجه شده بود که ما باهم تماس داشتیم وقراری گذاشتیم.تا 2-3 روز طهورا به من زنگ نزد منم چند مرتبه توساعتهایی که میشد تماس گرفتم ولی کسی جواب نداد بعد از اون دخترم که حالا دیگه خانم شده زنگ زد وگفت پدرش ومادر بزرگش اجازه دادن گه باهم صحبت کنیم روز 5شنبه هفته قبل که روز مادر بود طهورا ساعت 10 صبح زنگ زدو گفت که تنهاست وهیچ کس پیشش نیست قرار شد من برم وتوی پارک سرکوچه اشون بریم من سریع حرکت کردم وقتی رسیدم مادر بزرگش اومده بود من بعداز گذشت یه مدت طولانی دوباره تونستم دخترمو ببینم بغلش کنم .من اون روز بهترین هدیه رو به لطف خدا گرفتم. واقعا هیچ هدیه ای نمیتونست اینقدر باارزش و زیبا باشه. حالا هرروز باهم صحبت میکنیم وهر چند روز 1 بار میرم میبینمش واحتمالا اوایل همین هفته قانونی اجازه ملاقات دخترمو میگیرم تقریبا همه کاراشو انجام دادم چندتا عکس هم ازش گرفتم که بعضی از اونهارو اینجا گذاشتم. خدارو شکر میکنم که هیچ وقت هیچ بنده ای رو تنها نمیذاره وما بنده های ناشکر وناسپاسش رو فراموش نمیکنه [ پنجشنبه 20 خرداد1389 ] [ 18:45 ] [ شهرزاد ]
[ ]
دوباره دلم هواتو کرده،
،دلی که فقط به امید دیدن تو تنها نشسته!
من هنوز چشم انتظارم وبیقرار،
راهی جز تحمل کردن ندارم !
ای زندگی شاهد باش که :
د خترم ،امیدم،همه زندگیم
کنارم نیست و من بادل خون
وچشم گریون به انتظار میشینم!
شاهد باش که همیشه ودر همه حال
به یاد به یاد دخترم هستم و یک لحظه نمیتونم
از فکرش بیرون بیام.
شاهد باش :
اگه امید دیدار دخترم نبود ،
منم خیلی وقت پیش،
این دنیا رو ترک کرده بودم.
شاهد باش که:
تمام لحظه هامو به فکر اون میگذرونم
تا زمانی که صداشو بشنوم.
دخترم،دلم خیلی هواتو کرده،
تمام فکر وذهن و قلبم
به امید دیدنت تنها نشسته.
دیگه بجای اشک خون میبارم.
دختر قشنگم: اسم قشنگتو
روی تمام ذرات وجودم هک کردم.
دلم میخواد اگه یه لحظه به پایان عمرم مونده
عظمت عشق مادر به دخترش ررو برات
زمزمه کنم.وتو رو توی بغلم، گرم فشار بدم.
با سر انگشتام صورت مثل گل یاستو لمس کنم
موهاتو نوازش کنم،و اهسته بهت یاد آوری کنم که:
همیشه به یادت بودم و هستم وتو هم به واقع
((به وسعت این عشق پی ببری))
[ دوشنبه 16 فروردین1389 ] [ 17:13 ] [ شهرزاد ]
[ ]
يا مقلب القلوب و الابصار، يا مدبرالليل والنهار
يامحول الحول و الاحوال، حول حالنا الي احسن الحال
آغاز سال ۱۳۸۹ مبارک
امیدوارم سال جدید برای همه سال خوب و خوش و پر برکتی باشه
دختر گل مامان عزیزم"
عید توهم مبارک باشه
این سومین عید هست که بدون حضورت کنار من میگذره
و من حتی نمی تونم تورو ببوسم وعیدو بهت تبریک بگم
ولی از خدا میخوام نذاره دیگه هیچوقت تو زندگیت طعم
تلخ دوری وجدایی رو بچشی دلم برات خیلی تنگ شده
[ یکشنبه 1 فروردین1389 ] [ 7:15 ] [ شهرزاد ]
[ ]
[ جمعه 14 اسفند1388 ] [ 4:29 ] [ شهرزاد ]
[ ]
[ شنبه 1 اسفند1388 ] [ 8:39 ] [ شهرزاد ]
[ ]
[ شنبه 1 اسفند1388 ] [ 7:48 ] [ شهرزاد ]
[ ]
[ پنجشنبه 29 بهمن1388 ] [ 7:6 ] [ شهرزاد ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |